تبليغاتX
اوشو ، کریشنامورتی ، اسلام و عرفان

دوستت دارم ای عشق جاودان الهی

 

+ نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

+ نوشته شده در شنبه 24 بهمن1388ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

یک روز مهم

آروم   متین   باوقار بود مثل همیشه

خدایا راضی ام به رضای تو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان...


+ نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

امشب ماه کامله

چه قدر زیباست

زیبای زیبا

و آروم

و من...

احساسم نسبت به اون مثل همیشه

و نگاهم  عاشقانه تر


 

چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام  که از ابتذال روزمرگی فراتر میرود و در اوج میپرد

..................................................................

چه آواز های ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی شنوند

"دکتر شریعتی"

 

 

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

 

این بهترین هدیه زندگیم تا امروز بود

خیلی دوستش دارم

میخواستم برم یک سجاده و یک قرآن جیبی بخرم

اما اون روز فرصت نشد

تا شب موقع برگشتن اینا رو  بهم هدیه داد

برام عزیزه

از وقتی گرفتمش دلم میخواست زودتر اذان صبح بشه و برم بازش کنم و روش نماز بخونم

همون موقع یه قولی به خودم دادم

هر دفعه ۲ رکعت برای او نماز بخونم - تا آخر عمر

کاری که کرد مسیر زندگی منو تغییر محسوسی داد

به هیچ چیز فکر نمیکنم چون همه چیز ها رو سپردم به خدا

هر چی خیر و صلاح باشه پیش میاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط محمد حسن |

 

ز خاك من اگر گندم برايد * از آن گر نان پزي مستي فزايد

..........................

خمير و نانبا ديوانه گردد * تنورش بيت مستانه سرايد

..........................

اگر بر گور من آيي زيارت * ترا خرپشته ام رقصان نمايد

..........................

ميا بي دف به گور من برادر * كه در بزم خدا غمگين نشايد

..........................

زنخ بربسته و در گور خفته * دهان افيون و نقل يار خايد

..........................

بدري زان كفن بر سينه بندي * خراباتي ز جانت در گشايد

..........................

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان * ز هر كاري بلا بد كار زايد

..........................

مرا حق از مي عشق آفريدست * همان عشقم اگر مرگم بسايد

..........................

منم مستي و اصل من مي عشق * بگو از مي به جز مستي چه آيد

..........................

به برج روح شمس الدين تبريز * بپرد روح من يكدم نپايد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط محمد حسن |

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

مشهد

 

خوش به حال اونی که الان تو حرم امام رضاست

دلم میخواست اونجا باشم

"حال خوش "

غبطه میخورم که از اون حال خوش و از اون فضا دورم

۲-۳ ساله که قسمت نشده بریم

امیدوارم زود تر بطلبه

 

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

خدایا ...

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند


خدایا ...
خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد .
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .


خدايا...
همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .


خدايا...
نكند كه روي از من بتابي ونشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو اي باغبان باغ رحمت ، اي عزيز و مهربانم ، اي خداي بي همتاي من

 

 

+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

گاهی وقتی موهای بدنم سیخ میشه

و تمام تنم مور مور میشه

و داغ میشه وجودم

نفسم بند میاد و  قلبم تند میزنه

و حالم رو نمیفهمم

خوشحال میشم

با اینکه شک نداشتم و ندارم از حضورش

حس میکنم خدا دوستم داره و فراموشم نکرده و نزدیکمه

دستم رو که به سینه ام میزدم با وجود اینکه خیلی خیلی آروم میزدم

 و چند سانت بیشتر جا به جا نمیشد

اما تمام وجودم میلرزید

تکونی میخورد که حس میکردم نیروی عجیبی تو دستم و تو تنم جاریه

فوق العاده بود

امروز هشتم محرم بود - رفتم عزاداری و دسته روستای مادریم

حس زیبای امروزم رو هم مدیونم به....

دعا میکنم  در اوج آرامش و آسایش زندگی کنه و محبوب خدا و عاقبت به خیر باشه و به هر آرزویی داره برسه

خدایا وقتی میدونم که بزرگی و عظمتت و وسعت رحمتت چقدر زیاده آرامش میگیرم و به گناهام فکر نمیکنم چون بخششت خیلی بزرگتر از من و گناهامه

خدایا راه راست رو نشونم دادی

حالا ازت میخوام که هیچ وقت نزاری از این راه دور بشم

اهدنا الصراط المستقیم

 

+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها 

 زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا

..........................

زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم 

 زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا

..........................

زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد 

 زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا

..........................

چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود 

 چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا

..........................

از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي 

 آن دم ترا او مي كشد تا وارهاند مر ترا

..........................

از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي 

 آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا

..........................

گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او 

 گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا

..........................

گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن 

 گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي

..........................

اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان 

 يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها

..........................

چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان 

 كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا

..........................

بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش 

 چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

..........................

گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت 

 فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا

..........................

گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان 

 گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا

..........................

گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم 

 من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا

..........................

جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا

..........................

گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري 

 كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا

..........................

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت 

 هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي

..........................

ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن 

  تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را

..........................

اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود 

 يار يكي انبان خون يار يكي شمس ضيا

..........................

چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد 

 ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا

..........................

روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي

 پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا

..........................

گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو 

 يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

این روز ها

دوباره عاشق شدم

سالها عاشق بودم

اما خبر نداشتم

سالهایی رو با تاریکی و کبریت های کوچیک طی کردم

قدر ندونستم

دوباره زنده کردی منو

اما حالا دوباره عاشم

اونی آفریده بود منو . سالها پرورشم داد

راه رو از چاه نشونم داد

اما من از راهش دور شدم - سالها توی بیراهه ها راه رفتم

حالا خوب میفهمم راه یعنی چی

دیگه دوست ندارم گم بشم

 

این روزها گاهی آرامشی سراغم میاد که عجیبه - مثل دوران نوجوانی و کودکی

اطمینان از حضور یک مراقب دائمی و حامی بزرگ این آرامشو ایجاد کرده

دوستت دارم خدا

وقتی دلم آشوب میشه و به آینده فکر میکنم و بیقرار میشم

به تو که عشقمی فکر میکنم

صدات میکنم

و چه زود جواب میدی

دوستت دارم

همین

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

در مورد وضو مطلب جالب رو چند وقت پیش تو یک سایت دیدم 

جواب به اکثر جوانها که میپرسند  چرا؟

فقط جواب از نگاه متافیزیکی اینجا نوشته شده از نگاه های دیگه رو باید دنبالش رفت

 

اصولا" قبل از خواندن نماز وضو می گیریم .قبل از انجام هر كاری توصیه شده كه باید با وضو انجام گیرد. در زمانی كه بدن انسان به هر دلیل ناپاك می گردد توصیه به غسل و وضو شده است. ما كه مسلمانیم فلسفه غسل و وضو و خیلی از اعمال دینی را نمی دانیم و فقط طوطی وار انجام می دهیم و باید گفت که دانش و آگاهی نور است , حركت در شاهراه است كه در نهایت ، انسان را به سر منزل مقصود می رساند. بعلاوه دانش و آگاهی از چیزی می تواند اعتقاد و التزام انسان را نسبت به آن افزایش دهد و دید انسان نسبت به موضوع مربوطه را وسیعتر گرداند. بنابراین اگر وضو, نماز و دیگر اعمال را با دانش و تدبیر انجام دهیم , به نور می رسیم .
باید ذكر كرد كه علاوه بر موارد واجب , در احادیث آمده كه به هنگام تب , سردرد , عصبیت , دل پیچه و غیرو وضو بگیرید . دلیل آن چه می تواند باشد؟
چرا در وضو مردان باید از پشت آرنج آب بریزند ولی خانمها باید از قسمت تای دست (جلو) اینكار را انجام دهند؟ چرا بهتر است بعد از وضو بدن را خشك نكنیم؟ فلسفه سجده چیست ؟ چرا گفته شده اگر مهر را كمی جلوتر از حالت عادی قرار دهیم بهتر است ؟ فلسفه ذكر چیست و هزاران سوال دیگر كه یك مسلمان موظف به دانستن آن است . سعی شده كه در این مختصر , با استفاده از كتب اساتید فن و سایتهای مختلف به سوالات فوق تا حدودی پاسخ داده شود.
در اینجا به مشاهده اتفاقاتی كه در چاكراها و هاله فرد در هنگام عمل وضو روی می دهد , پرداخته می شود. بررسی وقایعی كه برای هاله و چاكراها در هنگام نماز روی می دهد خود جای تحقیق فراوان دارد.
اما قبل از آن بهتر است كه به یك مورد علمی اشاره كنم. باید گفت كه توسط دوربینهای مخصوص هاله بینی می توان به شكل هاله در هنگام اعمال فوق پی برد . بنابراین لازم می دانم در ابتدا در باب این ابزار توضیحی ارایه كنم. در واقع برای دیدن هاله باید چشم انسان شرطی شود و این امر بهتر است كه بوسیله عینكهای مخصوص با لنزهای رنگی صورت گیرد. البته بدون ابزارهای فوق هم می توان به این مهم دست یافت ولی زمان می برد. از راه عكسبرداری kirlian (عكسبرداری پیشرفته ای كه دانشمند روسی سیمون د. Semjon D. و همسرش والنتیناك . كرلیان Valentina K. Kirlian تهیه وثبت كرده اند ) این تشعشعات را می توان مشاهده كرد كه در زیر نمونه های از آن در انسان , قارچ , گیاه و غیرو آورده شده است .


شكل1- هاله های اطراف انگشتان دست توسط عكسبرداری كرلیان


شكل2- هاله های اطراف یك نوع قارچ كه سمت راست بطور مصنوعی وسمت
چپ بطور طبیعی رشد كرده


شكل3- هاله های اطراف یك برگ

امواج هاله از مادون قرمز و ماورای بنفش تشكیل شده است . در طرحهای علمی عینكها و لنزهای مخصوص , از چشم انسان در برابر این امواج محافظت بعمل می آید. البته نتایج مشابهی ممكن است بدون استفاده از عینك حاصل شود و آن حساس شدن چشم با خیره شدن به یك صفحه زرد رنگ است كه اعصاب شبكیه را نسبت به رنگ قرمز و سبز خسته می كند و همان موقع حساسیت بیشتری نسبت به رنگ آبی حاصل می گردد. در زیر نمونه ای از عینك مشاهده چاكراها هم آورده شده . رنگ دسته هر عینك , نوع چاكرایی را كه با آن عینك می توان مشاهدا كرد نشان می دهد. مثلا" رنگ قرمز دسته , عینك مربوط به مولادهاراچاكرا (چاكرای اول است ) و رنگ سبز مربوط به آناهاتا چاكرا (چاكرای قلب ) می باشد كه از سایت (www-assets_eyeglasses_com) گرفته شده است .


شكل4- عینك مخصوص مشاهده چاكرای قلب (چون رنگ دسته سبز است)

اكنون باید گفت كه وضعیت انرژیكی انسان قبل و بعد از عمل وضو را می توان مقایسه نمود. مشاهده شده كه عمل وضو بیشتر چاكراها و نادی ها (كانالهای انرژی) را فعال و بزرگ می كند. در اینجا لازم می دانم كه مطالبی را از كتاب انرژی درمانی (چو-آ-كوك سویی ) كه مترجم آن جمشید هاشمی (آرام) می باشند بدلیل جالب و علمی بودن عینا" ذكر كنم :
" مشاهده شد كه انجام عمل وضو بطور كلی اكثر چاكراها و كانالهای انرژی را بزرگ و فعال می كند . اما نكته جالب آن است كه در این عمل , میزان افزایش در چاكراهای پایینی بسیار بیشتر از چاكراهای بالایی است . یعنی اگر چاكراهای بالایی تا 5/1 برابر بزرگتر شده اند , چاكراهای پایینی ( قاعده ای , جنسی و نافی) به راحتی تا دو برابر و حتی بیشتر رسیده اند .
و ایشان می نویسند كه : " در ادامه رعایت چنین آدابی است كه تجربیات خداشناسی آغاز می شود . بررسی انرژیكی وضو , پیوند زیبای آن با فریضه ای همانند نماز را به خوبی نشان می دهد. به هنگام پرداختن به نماز , سیل انرژی عظیمی برنمازگزار جاری می شود. تمیز بودن كانالهای انرژی فرد و فعال بودن چاكراهای وی , باعث می شود تا انرژی الهی به میزان بیشتری جذب و درك شود و بطور كلی پتانسیل نمازگزار برای مبادله میزان انرژی بیشتر فراهم شود. لذا توصیه می شود قبل از پرداختن به هر عمل دیگری –همانند قرائت قرآن یا دعا خواندن –با وضو باشیم . این عمل باعث می شود تا آنچه كه از آن قرائت یا دعا قرار است نصیبمان شود, دو چندان شود. ".
هنگامی كه نیت بر عمل وضو صورت می گیرد (ولو در ذهن ) "ریسمان روحی" –(كه توسط روشن بینان دربالای سر هر انسان مشاهده شده و در افراد معمولی به نازكی تار عنكبوت است ولی در افراد پیشرفته روحی تا یك سانتیمتر می تواند ضخامت داشته باشد) درخشانتر و قطورتر می شود. در واقع محل آن در ساهاسرارا چاكرا (چاكرای هفتم ) است و این چاكرا سرچشمه و نقطه شروع تجلی تمام چاكراهاست. در ادامه باید گفت كه هرچه چاكرای ساهاس رارا بیشتر باز باشد میزان گره ها و قفلهای شش چاكرای باقی مانده باز شده و انرژی هایشان با بالاترین فركانسهای ممكن ساطع می گردد. به محض اینكه چاكرای تاج كاملا" آگاه شود , كار جذب انرژی كیهانی اش به پایان می رسد و شروع می كند به تشعشعات انرژی بر طبق آكورد خودش.واین است آن رمزی كه می گویند باید همیشه نیت خیر داشته باشید. با تفكر به نیكیها و داشتن نیت پاك هر لحظه بر میزان باز شدن ساهاس رارا افزوده می گردد. كه با قطورتر شدن آن انرژی روحی بیشتری (شیوا) بدرون فرد وارد می گردد (وجه خالص انرژی الهی).
حال با شروع عمل وضو , ابتدا صورت را می شوییم , پوست بدن كه قابلیت جذب و نگهداری میزان زیادی انرژی را در خود دارد ؛ انرژی های اضافی ناشی از مشغله ها , استرسها , امواج منفی و دیگر موارد است در آن هستند را رفع میكند. ما حداقل در روز سه بار وضو می گیریم و با اینكار سه بار پاكسازی صورت می پذیرد. البته میزان انباشت انرژی منفی در پوست صورت بدلیل حساسیت بیش از اندازه آن، از سایر جاها بیشتر است.
با دست كشیدن روی فكها بر چاكرای فرعی فك تاثیر می كنیم و این عمل اثر مستقیمی روی سیستم اعصاب و حافظه دارد. از نظر علمی آب قادر است مقدار زیادی انرژی را در خود ذخیره سازد .حال چرا از آب سرد بجای آب گرم استفاده كنیم؟ علت آن این است كه آب سرد قابلیت جذب انرژی بیشتری نسبت به آب گرم دارد (آبگرم بدلیل فاصله زیاد بین ملكولی, خود حاوی مقدار زیادی انرژی است و قابلیت جذب زیادی ندارد).
در مرحله بعد با هر دست روی دست دیگر آب میریزیم. در بیان علت آن باید گفت كه اصلی ترین كانال انرژی بدن , در اصطلاح "سوشومنا" می باشد كه این كانال اصلی, در ناحیه شانه ها به دو كانال فرعی تقسیم می گردد كه در نهایت به دو دست می رسد . در ادامه , این كانال اصلی, در ناحیه خارجی به دو بخش دیگر تقسیم شده, وارد پاها می گردد. در امتداد این كانال اصلی , كانالهای فرعی دیگری موجود است كه هر كدام به عضو و اندام خاصی بر می گردد. در جای جای سوشومنا مخروط مانندهای كوچك و بزرگی وجود دارد كه دایما" در حال چرخش هستند(چاكراها). حال ما بر آرنج(برای مردان) آب می ریزیم و دست می كشیم تا انتهای انگشتان, با این كار انرژی های منفی از این كانال فرعی زدوده می شود .حركت روبه جلو باعث تحریك این نادی و تخلیه شدید انرژی راكد و منفی در آن می گردد . لمس كردن تا كف دست و نوك انگشتان ادامه می یابد . به این می ماند كه انرژی های منفی را مشایعت می كنیم تا كاملا" خارج گردد. با این عمل هم چاكراهای كف دست بدلیل لمس سریع فعال می شوند وهم بین انرژی های چپ و راست بدن تبادل و تعادل صورت می پذیرد . در توضیح تبادل دو دست باید گفت كه در فلسفه قدیم چین , شناخت به سه مهم تقسیم می شود :
1-یانگ : بمعنی "روشنایی خورشید"(مثبت). از خصوصیات آن خورشید , آسمان , فعالیت , درخشندگی و خشونت است . در طرف چپ قرار گرفته و سیاهرنگ است , رقم آن فرد و سایر ارقام یانگ نیز طاق هستند.
2-این : بمعنی "فقدان روشنایی " و به معنی سایه , تاریكی است (منفی) . از خصوصیات آن زمین , ماه , عدم فعالیت , كدورت , نرمش و خلا است . در طرف راست قرار گرفته و سفیدرنگ است , رقم آن زوج (دو) و ارقامش جفت هستند.
3-تائو: وجود تضاد بین شب و روز, اختلاف روشنایی و تاریكی , گرما و سرما , خشكی و رطوبت می باشد. این قانون جوهر و چكیده عالم است.
در واقع با اتصال دست چپ وراست به یكدیگر بین این دو انرژی تبادل صورت می گیرد .
مرحله بعد مسح سر است. با این عمل ساهاسرارا چاكرا تحریك می گردد . قبلا" در مورد تحریك آن و تاثیرات آن در سطور پیشین توضیح داده شده است. از دیگر تاثیرات آن می تواند ایجاد تعادل بین نیمكره های چپ و راست بدن كند و به این ترتیب در احساسات و عواطف (نیمكره راست) و نیز در تفكر و منطق متعادل گردد.
مرحله بعدی مسح پاهاست كه دو اثر دارد. اول اینكه نیمه بالایی بدن با نیمه پایینی تبادل انرژی می كند و به این ترتیب نوعی توازن صورت می گیرد.
تاثیر دوم آن تحریك چاكراهای كف پاست و این امر سبب دریافت انرژی بیشتر از زمین می گردد . به این طریق , یعنی با تداوم وضو در كارها , چاكراهای پاها همواره تقویت شده و لذا همواره انرژی بیشتری از طریق پاها وارد مولادهاراچاكرا و شوادهیستاناچاكرا (چاكرای جنسی) می گردد و به این طریق فرد كمتر دچار خستگی می گردد. به این ترتیب فرد دارای استحكام و قوت درونی می گردد. فرد با خوش بینی بر روی زمین زندگی كرده, همواره شاكر و سپاسگزار خداوند خواهد بود. ورود انرژی بیشتر به مولادهارا خیلی اهمیت دارد چرا كه این چاكرا اساس نیروی حیات تمام چاكراهای بالاتر را شكل می دهد و سرچشمه نیروی حیات است. در این چاكرا منبع لایزال انرژی كندالینی (یانگ) وجود دارد . سوشومنا , آیدا و پینگالا كه سه كانال اصلی انرژی بدن هستند نیز از این چاكرا شروع می شوند.
در زیر جدولی ارایه شده است (از كتاب انرژی درمانی چو-آكوك سویی-ترجمه و تالیف جمشید هاشمی ) كه تاثیر وضو بر چاكرا را نشان می دهد.

نوع چاكرا و هاله

قبل از وضو(سانتیمتر)

بعد ازنیت كردن(سانتیمتر)

بعد از وضو(سانتیمتر)

نیم ساعت بعد(سانتیمتر)

هاله سر

30

110

65

70

هاله شانه

25

110

خیلی بزرگ

70

هاله شكم

25

110

خیلی بزرگ

70

هاله پاها

20

150

خیلی بزرگ

70

مولادهارا ( چاكرا1)

25

90

خیلی بزرگ

50

سوادهیستانا ( چاكرا2)

40

90

خیلی بزرگ

100

چاكرای منگ مین

20

20

35

15

چاكرای ناف

15

20

40

30

طحال جلویی

35

25

25

15

طحال پشت

40

5

60

15

شبكه خورشیدی جلویی(چاکرا3)

55

40

80

20

شبكه خورشیدی پشتی
(چاکرا 3)

55

40

80

20

قلب جلویی (چاکرا 4)

50

50

80

100

قلب پشتی (چاکرا 4)

50

50

80

100

گلو (چاکرا 5)

50

50

110

70

آجنا (چاکرا 6)

50

50

80

100

پیشانی

20

50

15

10

تاج (چاکرا 7)

50

110

140

100

كبد

35

20

25

15

دست و پا

40

110

خیلی بزرگ

70

در ضمن ذكر چند نكته لازم است و آن اینكه اثرات فوق زمانی قابل توجه است كه ما در وضو تداوم داشته باشیم (در این مورد علمای دین ما سفارش های زیادی در مورد دائم الوضو بودن دارند. ) كه به مرور اثرات آنرا آشكارا لمس خواهیم كرد.

 

این  لینک هم مطلبی در باره چشم سوم  از  مرحوم علامه طباطبایی

چشم سوم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

مدت ها گذشته بود

اما آخرین سوال بی جواب مونده بود

هیچ وقت اینقدر برای جواب دادن منتظر نگذاشته بود منو

یک چرای بزرگ

مثل آمادگی کامل حرکت یک ماشین برای آغاز سفر

اما ساکن و مبهوت از توقف

 

یکی باید میگفت که حرکت کن

فقط همین

 

کن فیکن

 

گفت

و آغاز شد

باید وقت جواب میرسید

و رسید

 

یک جمله که بزرگترین چرای منو از وجودم برداشت

یک انسان با یک جمله

اونقدر ساده که تصورش شاید سخت باشه

یک جمله ی کوتاه تمام وجود منو شست

حکمت خدا رو باید شکر کرد

خدایا متشکرم

 

 گفت :  عادت به نخوندن

 

آره . این بهترین جواب برای آخرین چرای من بود

واقعا تنها جواب این سوال بود

یک سوال سخت و یک جواب آسون

هیچ چرایی نیست و از خدا میخوام دیگه نباشه

امروز استرس عجیبی داشتم

که قبل از این نداشتم

احساس زنده بودن و نزدیک تر شدن به خدا رو دارم

هیچ وقت فراموشم نکرد

همیشه شرمنده  میشم وقتی باهاش حرف میزنم

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده بود

سجاده

مهر

رکوع

سجده

قنوت و خواهش ها از ارحم الراحمین

.

.

 

ممنون از تو که فرستاده ی خدایی

دعای خیر میکنم برای تمام عمرت 

 از خدا برای شما عمر طولانی و با عزت و دنیا و آخرت آباد میخوام

مدیونم به شما 

مدیونم به خدا

که هیج وقت تنها رهام نکرد

فقط میتونم با تمام وجودم بگم  :  خدایا شکر

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

چه حس  آرومی

چه قدر صدای یک نت

و یک ساز گاهی دل نشین میشه

حسی که هیچ وقت گفته نمیشه

دست باسیم حرف زد

دل با صدا های ساز

دل با من حرف زد

برای من زیباست

همیشه

اما برای دیگران ؟

سر و صدا؟

من میشنوم

خدایا ممنون

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

مالیخولیای واژه های آخرالزمان

 

* زنا     را   می توان   عشق   نامید . 

* بخل  را     می توان   غیرت   نامید .

* عشق   را   می توان  جنون   نامید . 

* عشوه  را   می توان   لطافت    نامید .

* جنون  را   می توان   عرفان  نامید . 

* بی مسئولیتی را می توان آزادی نامید .

* جنایت   را   می توان  خدمت  نامید .

* عقیم شدگی را می توان استقلال  نامید .

* تقوا   را   می توان   ریاکاری نامید.

* خبرچینی  را  می توان  رسالت   نامید .

* ادب   را   می توان   بزدلی    نامید.

* هذیان   را   می توان    الهام     نامید .

* فاحشگی  را  می توان صداقت نامید .

* بی ارادگی  را  می توان  ارادت  نامید.

* خود فروشی  را می توان ایثار نامید . 

* اعتیاد را می توان تسلیم و رضا  نامید .

* ایمان   را   می توان  طلسم   نامید .

*  جاه طلبی را می توان شخصیت   نامید .

* بی حیائی را می توان شجاعت نامید.

* هیچی   را   می توان   برابری    نامید .

* مکر  را  می توان  هوشیاری  نامید .

*  تشابه   را   می توان یگانگی    نامید .

* رشوه   را   می توان   هدیه   نامید .

* خدا    را   می توان   نابودی      نامید .

* عدالت  را  می توان  شقاوت   نامید .

*  تخریب  را  می توان  سازندگی   نامید .

* ترّحم   را   می توان   تحقیر   نامید .

* عربده   را   می توان   قدرت     نامید .

* تربیت    را   می توان   ظلم   نامید .

* بی نیازی  را  می توان   بدبختی  نامید .

* خفقان   را   می توان   نظم    نامید.

*  ناز  را   می توان   بی نیازی     نامید .

* دروغ  را  می توان  مصلحت   نامید .

* آرایش   را   می توان    آبرو     نامید .

* تهمت   را   می توان   تجارت  نامید .

* خیانت  را   می توان  عدالت    نامید .

 

نتیجه : هر چیزی را می توان هر چیزی نامید . و این از معجزه عصر سواد وتعلیم و تربیت اجباری است .

در آخرالزمان همه واژه ها پوچ می شوند الا واژۀ خدا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است



تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشك ما، در خود چكیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می كشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق‌ها، در پر كشیدن است

یا هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشى
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را


خامیم و درد ما، از كال چیدن است

 


قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

 

خدایا میبینی؟

توکه میبینی پس.......

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

 

چقدر آدما تنهان و خبر ندارن ..!!

خدایا فقط توهستی

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

تأیید زندگی و نفی زندگی دین است

زیرا خداوند زندگی است و هیچ خدای دیگری جز خدای یگانه نیست

خدا سبزی درختان . سرخی درختان و زردی درختان است.

خدا همه جا هست .  تنها خدا هست .

انکار زندگی یعنی انکار خدا . نکوهش زندگی یعنی نکوهش خدا

چشم پوشیدن از زندگی یعنی اینکه خود را دانا تر از خدا می دانی

 

"اوشو"

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط محمد حسن |

 

تمامی رهبران نظامی دنیا کوشیده اند یک الگوی مشخص بر مردم تحمیل کنند .

آنان خودرو  می خواهند . نه انسان 

 آنها می خواهند خداوند انسان ها را همان طور بسازد که شرکت فورد خودرو می سازد : روی خط تولید

ولی خداوند انسانها را روی خط تولید خلق نمی کند

او هر فردی را منحصر به فرد می آفریند.

 

"اوشو"

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط محمد حسن |

 

 

شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود. در فروشگاه فرودگاه کتابی نظرش را جلب کرد آن را به همراه یک بسته بیسکویت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد .

مجذوب کتاب شده بود که ناگهان متوجه مردی شد که به او نزدیک شد و در کنارش نشست . سپس یک یا دو بیسکویت از بسته ای آن وسط بود برداشت. زن سعی کرد از این جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد و گاهی بیسکویت می خورد و گاهی به ساعتش نگاه می کرد.

تعداد بیسکویت های زن کاهش پیدا میکرد و زن هر لحظه عصبانی و عصبانی تر می شد . با خود گفت اگر من آدم خوبی نبودم حتما جواب این عمل زشت را میدادم.

با هر بیسکویت که زن بر میداشت مرد نیز بیسکویت دیگری بر می داشت تا اینکه تنها یک بیسکویت باقی مانده بود

زن پیش خود فکر کرد آن مرد چه کاری انجام  خواهد داد . مرد با خنده ای که بر لب داشت آخرین بیسکویت را برداشت و  دو نیم کرد . نیمی را تعارف کرد و نیمی را خورد . زن با خود فکر کرد عجب مرد گستاخ و دیوانه ی است . چرا هیچ تشکری نمی کند .

وقتی زمان پرواز شد آهی کشید و برخواست . وسایلش را جمع کرد و به طرف درب خروجی حرکت کرد از نگاه کردن به آن دزد نمک نشناس هم خود داری کرد .سوار هواپیما شد و صندلی اش را پیدا کرد و شروع به خواندن کتابش کرد که تقریبا داشت تمام می شد .

وقتی مجددا بارهایش را دید واقعا تعجب کرد بسته بیسکویت داخل بار هایش بود. با تعجب گفت : بسته بیسکویت من اینجاست . پس آن بسته بیسکویت متعلق به آن مرد بود و سعی می کرد آن را تقسیم کند؟؟؟

او با غم و اندوه فهمید که برای عذر خواهی دیر شده است و دریافت که خود او انسان نمک نشناس و دزد اصلی بوده است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط محمد حسن |

 

 

 

خداوندا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار بده

بگذار هر جا تنفر هست  بذر عشق بکارم

هر جا آزردگی هست  ببخشایم

هر جا شک هست ایمان . هر جا یاس هست امید

هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی  همدردی کنم

پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم

زیرا در عطا کردن است که میستانیم

و در بخشودن است که بخشیده می شویم

و در مردن است که حیات ابدی می یابیم

 

" فرانسیس آسیسی "

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 

ساعتی میزان اینی ساعتی میزان آن

یک نفس میزان خود شو تا شوی موزون خویش

 

"مولوی"

 

 

 

 

 

هستی تو را این گونه که هستی میخواهد

از این رو همین هستی که هستی

هستی این گونه که هستی به تو نیاز دارد

وگر نه کس دیگری را بوجود می آورد نه تو را

بنا بر این " خود نبودن " غیر مذهبی ترین کار است

 

"اوشو"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان!  اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

نداي آسمان

"اي فرزند آدم! در خلوت خود به انديشه بنشين و در تنهايي خود، سخنان مرا بشنو. نعمت هاي مرا بشمار و خطاهاي خودت را به ياد آر. مرا دوست داشته باش و محبتم را در دل ديگران نيز بيانداز، مهرباني هاي مرا برايشان بازگو . سايه سار لطف مرا برفراز وجودشان نشان ده. اي فرزند آدم! آنان که با من قهر کرده و از من بريده اند، اگر مي دانستند چه اندازه به ديدارشان مشتاقم و انتظارشان را مي کشم ... آنان که با من به دشمني برخواسته و در مقابل اقتدار و عظمت من تيغ پيکار و کارزار کشيده اند، اگر مي دانستند چه مايه، به دوستي و مهرشان دل بسته ام ... آنان که روي از درگاه من برگردانده اند، اگر مي دانستند چقدر دلم برايشان تنگ شده است ... اگر مي دانستند، بند بند وجودشان به شوق من، از هم مي گسست و پاره هاي جانشان به اشتياق از هم مي گسيخت و دل و قلب شان از خوشي آب مي شد ... اگر مي دانستند ... اي فرزند آدم!" 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط محمد حسن |

 
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط محمد حسن |